صفحه اصلي

دانلود نرم افزار

مقالات

 

امکانات

داستان

شعر

سخن بزرگان

آلبوم تصاوير

ورزش

سرگرمي

دين و انديشه

معرفي کتاب

اجتماعي

بهداشت و تغذيه

فرهنگي و هنري

عمومي
ساعت

آرشيو خبري

کادر اداري

کنکور و دانشگاه

معرفي رشته ها

مناسبتها

 

اخبار
پيوندها

آن بهاري باغها و اين بياباني زمستان

ناگهان ديدم که دورافتاده ام از همرهانم
مانده با چشمان من دودي بجاي دودمانم
ناگهان آشفت کابوسي مرا از خواب کهفي
ديدم آوخ قرنها راه است از من تا زمانم
ناشناسي در عبور از سرزمين بي نشاني
گرچه ويران خاکش اما آشنا با خشت جانم
ها ... شناسم اين همان شهر است شهر کودکي ها
خود شکستم تک چراغ روشنش را با کمانم
مي شناسم اين خيابان ها و اين پس کوچه ها را
بارها اين دوستان بستند ره بر دشمنانم
آن بهاري باغها و اين زمستاني بيابان
ز آسمان مي پرسم آخر من کجاي اين جهانم ؟
سوز سردي مي کشد شلاق و مي چرخاند و من
درد را حس مي کنم در بند بند استخوانم
مي نشينم از زمين سرزمين بي گناهم
مشت خاکي روي زخم خونفشانم مي فشانم
خيره بر خاکم که مي بينم زکرت زخمهايم
مي کشوفد سرخ گلهايي شبيه دوستانم
مي زنم لبخند و برميخيزم از خاک و بدينسان
مي شود آغاز فصل ديگري از داستانم

ما به اندازه هم سهم ز دريا برديم

خوش به حال من ودريا و غروب و خورشيد
و چه بي ذوق جهاني که مرا با تو نديد
رشته اي جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشيد
به کف و ماسه که نايابترين مرجان ها
تپش تبزده نبض مرا مي فهميد
آسمان روشني اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشيد که خود را به دل من بخشيد
ما به اندازه هم سهم ز دريا برديم
هيچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسيد
خواستي شعر بخوانم دهنم شيرين شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشيد
منکه حتي پي پژواک خودم مي گردم
آخرين زمزمه ام را همه شهر شنيد

 

 امام صادق(ع) فرمودند: نفست را به خاطر خودت به زحمت ومشقت بيانداز زيرا اگر چنين نكني ديگري خودش را به براي تو به زحمت نمي افكند

1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

سازمان سنجش

آموزش و پرورش ناحيه دو

آموزش و پرورش استان

شبکه مدرسه اراک

شبکه ملي مدارس

دانشنامه رشد

محمد علي بهمني