صفحه اصلي

دانلود نرم افزار

مقالات

 

امکانات

داستان

شعر

سخن بزرگان

آلبوم تصاوير

ورزش

سرگرمي

دين و انديشه

معرفي کتاب

اجتماعي

بهداشت و تغذيه

فرهنگي و هنري

عمومي
ساعت

آرشيو خبري

کادر اداري

کنکور و دانشگاه

معرفي رشته ها

مناسبتها

 

اخبار
پيوندها

پرنده بر شانه‌هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:

«اما من درخت نيستم، تو نمي‌تواني روي شانه‌ي‌ من آشيانه بسازي.»

پرنده گفت: «من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب مي‌دانم. اما گاهي پرنده‌ها و آدم‌ها را اشتباه مي‌گيرم.»

انسان خنديد و به نظرش اين خنده‌دارترين اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت، «راستي، چرا پر زدن را کنار گذاشتي؟» انسان منظور پرنده را نفهميد: اما باز هم خنديد.

پرنده گفـت: «نمي‌داني، تو آسمان چه‌قدر جاي تو خاليست.» انسان ديگر نخيديد.

انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي که نمي‌دانست چيست. شايد يک آبي دور. يک اوج دوست داشتني.

پرنده گفت: «غيراز تو، پرنده‌هاي ديگري را هم مي‌شناسم که پر زدن از يادشان رفته است. درست است که پرواز براي يک پرنده ضروري است، اما اگر تمرين نکند. فراموش مي‌شود.»

پرنده اين را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اين که چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش، آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه‌هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت: «يادت مي‌آيد، تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو آسمان را نديدي. راستي، عزيزم، بال‌هايت را کجا جا گذاشتي؟»

انسان دست بر شانه‌هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد.

آن وقت رو به خدا کرد و گريست.

نويسنده : عرفان  نظر آهاري

.انساني که پرنده بود

. تعليم به احمق ها همانقدر بي ثمر است که بخواهيم با صابون ذغال را سفيد کنيم

1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

سازمان سنجش

آموزش و پرورش ناحيه دو

آموزش و پرورش استان

شبکه مدرسه اراک

شبکه ملي مدارس

دانشنامه رشد