






اِلهى قَصُرَتِ الاْلْسُنُ عَنْ بُلُوغِ ثَناَّئِكَ كَما يَليقُ بِجَلالِكَ وَ عَجَزَتِ الْعُقُولُ عَنْ اِدْراكِ كُنْهِ جَمالِكَ وَ انْحَسَرَتِ الاْبْصارُدُونَ النَّظَرِ اِلى سُبُحاتِ وَجْهِكَ وَ لَمْ تَجْعَلْ لِلْخَلْقِ طَريقاً اِلى مَعْرِفَتِكَ اِلاّ بِالْعَجْزِ عَنْ مَعْرِفَتِكَ ...
الهي!
درخت وصف، بيشک به آسمان ثناي تو نتواند رسيد و پرنده عقل بر اوج جمال تو بال نتواند سائيد.
خدايا!
در چنته کوچک فهم ما کي ابزار درک تو ميگنجد و در کوله بار خرد ما کجا توشه راه قلّه جلال تو جاي ميگيرد؟
پاي عقل در راه درک تو کفش آبله پوشيد و به مقصد نرسيد و چشمها بر خيمهگاه تو در انتظار ماند و رخسار زيباي تو نديد، که تو مر پناهگاه معرفت خويش را راهي نيافريدهاي، جز کوره راههاي عجز.
محبوبم!
نه تنها از خويش مران که در کنارم گير و دامنت را پناه جاودانه من ساز.
اِلهى فَاجْعَلْنا مِنَ الَّذينَ تَرَسَّخَتْ اَشْجارُ الشَّوْقِ اِلَيْكَ فى حَداَّئِقِ صُدُورِهِمْ وَ اَخَذَتْ لَوْعَةُ مَحَبَّتِكَ بِمَجامِعِ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ اِلى اَوْكارِ الاْفْكارِ يَاْوُونَ وَ فى رِياضِ الْقُرْبِ وَالْمُكاشَفَةِ يَرْتَعُونَ وَ مِنْ حِياضِ الْمَحَبَّةِ بِكَاْسِ الْمُلاطَفَةِ يَكْرَعُونَ وَ شَرايِعَ الْمُصافاتِ يَرِدُونَ...
خداوندا!
ما را از آناني قرارده که درختهاي اشتياق در باغهاي سينههايشان ريشه دوانده و شعلههاي عشق تو آتش به دلهايشان زده و رايحه جمال تو پرنده افکارشان را اوج تازه بخشيده.
آنان که در مزارع قرب تو، به چراگاه مکاشفه آمدهاند و از چشمه عشق تو با جامهاي لطف تو مينوشند.
آنان که:
در جوار خانه تو مسکن گزيدهاند و آب حيات از باران مهر تو مينوشند و لباس از نسيم لطف تو ميپوشند.
آن پروانهها که هماره گرد تو ميگردند و وام زندگي از آتش عشق تو ميگيرند.
آنان که در بلنداي قله ملاطفت تو تنفس ميکنند.
قَدْ كُشِفَ الْغِطاَّءُ عَنْ اَبْصارِهِمْ وَانْجَلَتْ ظُلْمَةُ الرَّيْبِ عَنْ عَقاَّئِدِهِمْ وَ ضَماَّئِرِهِمْ وَانْتَفَتْ مُخالَجَةُ الشَّكِّ عَنْ قُلُوبِهِمْ وَ سَرائِرِهِمْ وَانْشَرَحَتْ بِتَحْقيقِ الْمَعْرِفَةِ صُدُورُهُمْ وَ عَلَتْ لِسَبْقِ السَّعادَةِ فِى الزَّهادَةِ هِمَمُهُمْ ...
خداوند!
ما را از آناني قرارده:
که اطراق در کنار جوي صفاي تو کردهاند و از سبزينه وفاي تو ميزيند.
آنان که پردههاي جهل از جلوي چشمانشان برداشته شده و ابرهاي ظلمت در آسمان وجودشان شکافته شده.
آنان که از بيراهههاي وهم و چند راهههاي ريب خلاصي يافتهاند.
آنان که به جغد بيم و کبوتر اميد از يک پنجره مينگرند.
آنان که گليم خويش را از گرد گمان تکاندهاند و ملخهاي شک را از مزارع دلهاي خويش راندهاند.
خدايا!
چه لذت بخش است گذر نسيم ياد تو بر دلها و چه زيباست پرواز پرنده خاطر تو بر قلبها و چه شيرين است پيمودن انديشه در جاده غيبها بسوي تو.
خدايا!
ما را از آناني قرارده که سينههايشان با تنفس در فضاي عرفان تو گشاده گشت. آنان که در درياي سعادت، کشتي همتشان با بادبان زهد پيشي گرفت. همانها که جامه کردار در رود تو شستند و لقمه رفتار از دست تو گرفتند و شراب گفتار از جام تو نوشيدند.
آنها که در کوره انس تو گداخته شدند و با سوهان تو صيقل يافتند.
آنها که وجودشان در مسير توفانهاي وحشت، ايمني از تو يافت و پيکرشان در مسيل سيلهاي بنيان کن استقامت از تو گرفت و خاطرشان با رجعت به سوي تو، پروردگار خدايان، سلطان پادشاهان و مالک حاکمان آرامش يافت و دلهايشان با ياد تو اطمينان گرفت و روانهايشان در اقيانوس رستگاري به کشتي يقيني نشست و روحهايشان آرامش را در بغل گرفت.
و از ديدار معشوقشان نگاه منتظرشان برق زد و چشمانشان روشني يافت.
و آرامشي بر باد رفته با رجعت مسافران آرزو بازگشت.
و قرارِِ از جان پر کشيدهشان، با ديدار خواستههايشان در وجود نشست.
آنان که در معامله دنيا و آخرتشان به سود مقصودشان نايل آمدند و آنان که از فاني گذشتند تا به باقي رسيدند.
آنان که در دام سفلي فرود نيامدند تا در اوج علوي پريدند.
آنان که در طوفان مهلک دريا کشتي خويش سبک کردند تا به ساحل سلامت رسيدند.
اِلهى ما اَلَذَّ خَواطِرَ الاِْلْهامِ بِذِكْرِكَ عَلَى الْقُلُوبِ وَ ما اَحْلَى الْمَسيرَ اِلَيْكَ بِالاْوْهامِ فى مَسالِكِ الْغُيُوبِ وَ ما اَطْيَبَ طَعْمَ حُبِّكَ وَ ما اَعْذَبَ شِرْبَ قُرْبِكَ فَاَعِذْنا مِنْ طَرْدِكَ وَ اِبْعادِكَ وَاجْعَلْنا مِنْ اَخَصِّ عارِفيكَ وَ اَصْلَحِ عِبادِكَ وَ اَصْدَقِ طاَّئِعيكَ وَ اَخْلَصِ عُبّادِكَ يا عَظيمُ يا جَليلُ يا كَريمُ يا مُنيلُ بِرَحْمَتِكَ وَ مَنِّكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ.
خدايا!
چه لذت بخش است گذر نسيم ياد تو بر دلها و چه زيباست پرواز پرنده خاطر تو بر قلبها و چه شيرين است پيمودن انديشه در جاده غيبها بسوي تو.
چه روح ميبخشد گام زدن در مسير عرفان تو و چه جان ميدهد ايمان به غيب تو.
خداي من! محبوب من! چه خوش است طعم عشق تو.
چه شوقآفرين است نگاه عاشقانه تو.
چه تکاندهنده است توجه مهرآميز تو.
چه شيرين است زندگي در کنار تو و در زير سايه لطف تو.
چه لذت بخش است گرماي دست نوازش تو.
خداي من!
چه آرامش هيجانانگيزي ميبخشد نگريستن به چشمهاي تو.
چه بيقراري آرامي است بر در خانه محبت تو.
محبوبم!
نه تنها از خويش مران که در کنارم گير و دامنت را پناه جاودانه من ساز.
مرا از نزديکترين عارفان و شايستهترين بندگان و راستگوترين مطيعان و خالصترين عبادت کنندگان و مخلصترين روي به تو آورندگانت قرارده.
اي خلاّق بزرگيها و اي آفريننده عظمتها! و اي در وجود آورنده رتبههاي بلند!
اي عظيم! اي جليل! اي بخشنده کرم و اي کرامت محض!
اي دست گيرنده و به مقصد رساننده!
تو را سوگند به رحمت و نعمت بي منتهايت که اجابت کن!
منبع:
شجاعي، سيد مهدي، دست دعا، چشم اميد، 113-109.
