آغــــاز سخن   

 

ويكتور هوگو به تصديق تمام دانشمندان  هم عصر و نويسندگاني كه تا پايان قرن نوزدهم در اروپا  ظهور كرده اند و بنا بگواهي مندرجات تمام جرايد و مطبوعات جهان بدون شك در شمار بزرگترين نويسندگان و شاعران ادبي قرار گرفته و تمام آثار نظم و نثر او مجموعه اي از عالي ترين شاهكارهاي ادبي و انتقادي جهان بشمار مي آيد و اگر زياد اغراق نباشد بايد گفت كه مجموعه نوشته هاي اين مرد يك دائره المعارف عظيم راتشكيل مي دهدو هنوز كه قريب يكصد سال از تاريخ وفات اين مرد عاليقدر مي گذرد آثار نظم ونثر او از عالي ترين شاهكارهاي ادبي بشمار مي آيد.

 

تاريخچه زندگي هوگو  

كنت ژوزف لئوپول سيژيسبر هوگو پدر ويكتورهوگو از افسران درجه دار ارتش امپراطوري بود كه در نانت با شخصي موسوم به تره بوشه آشنا شد.

يكي از دختران اين مرد ((ماري سوفي فرانسواز)) با ژوزف هوگو طرح دوستي و معاشقه ريخت و چندي بعد با هم ازدواج نمودند و از اين وصلت صاحب دو فرزند بنام آبل و اوژن گرديد.چندي بعد از اين تاريخ ژوزف هوگو با درجه سرهنگي بفرماندهي  پادگان بيزانسون، منصوب گرديد.

سرهنگ هوگو آرزو داشت صاحب دختري شود و نام او را ويكتورين بگذارد ولي در 26 فوريه 1802بجاي ويكتورين ،پسري پا بعرصه وجود گذاشت كه پدرش نام او را در دفتر سجلات ،ويكتور به ثبت رساند.

ويكتور هوگو در ابتداي كودكي بسيار لاغر ونحيف بود واميد نمي رفت كه زنده بماند اما خداوند اين طور خواست كه زنده بماند و بعدها در عالم شعر  وادب انقلاب عظيمي ايجاد نمايد.  

هنگامي كه ژوزف بناپارت از طرف برادرش ناپليون به پادشاهي اسپانيا منصوب گرديدو چون پدر هوگو مجبور بود همراه پادشاه جديد به اسپانيا برود از اين جهت مادام هوگو با فرزندانش در پاريس اقامت نمودند.

ويكتور در پاريس مشغول تحصيل گرديد و چندي بعد در رياضيات و نظم وزبان لاتين پيشرفتهاي شايان نمود و تا سال 1811 تحصيلات مقدماتي خود را به پايان رساند.

در بهار همين سال ژنرال هوگو خانواده خود را از پاريس احضار كرد ودر سفر اسپانيا ژنرال هوگو به ترقيات شايان نائل گرديدو به فرماندهي سپاه رسيد.

ذهن ويكتور در اين مسافرت بسيار توسعه يافت و قريحه اش بكار افتاد و بسرودن شعر پرداخت چند قصيده بنام غرناطه به رشته نظم كشيد و تمام شهرهائي را كه ديده بود در ضمن اشعار خود بكار برد.

ويكتور در شهر مادريد به مدرسه اشراف زادگان رفت و با فرزنداناشراف و امراء اسپانيا معاشرت كرد بطوريكه تحت تأثير اخلاق و عادات آنان قرار گرفت و بعد ها درنمايشنامه هاي ارناني و ري بلاس و ساير نوشته ها اين عادات را گنجاند.

وقتي اوضاع سياسي اسپانيا منقلب گرديد و ارتش ژوزف بنا پارت دچار شكستشد ،ژنرال هوگو خانواده اش  را به پاريس باز گرداند و ويكتور با مادر و  برادرش به يكي از ديرها رفته در آنجا منزل گرفتند .

در اين روزها بود كه مادر ويكتور با خانواده فوشه كه يكي از كارمندان وزارت جنگ بود دوستي پيدا كرد  و  مادام فوشه به ملاقات دوست خود رفت و در اين معاشرتها غالبا دختر كوچك خود آدل را براي بازي با ويكتور همراه مي آورد.

پس از اينكه اين دير هم ،مانند ساير صعومه ها به تصرف دولت در آمد خانواده هوگو در همسايگي خانه فوشه اقامت نمودند و ويكتور بيش از پيش با آدل سرگرم شد.

بعد از اينكه ناپلئون از جنگ مسكو مراجعت كرد و اوضاع سياسي سخت دگرگون شد ، ژنرال هوگو هم مجبور شد به فرانسه مراجعت نمايد.

همين كه كار ناپلئون به پايان رسيد و خانواده بوربون ،زمام امور در فرانسه بدست گرفتند ژنرال هوگو بحضور لويي هيجدهم تقرب يافت و با چاپلوسي وتملق زياد توانست مقام سابق خود را حفظ وبا همان درجه ژنرالي بفرماندهي رشكر منصوب شود.   

ژنرال هوگو ميل داشت تمام فرزندان خود را در داخل نظام كند ،از اين رو ويكتور وبرادرش اوژن را به آموزشگاه ادي لوگران گذاشت .

ويكتور هوگو به تحصيل علوم رياضي پرداخت ولي از نظم اشعار دست نكشيد و چندين شعر وقصيده در مدح و هجو و مرثيه به رشته تحرير كشيد.

در اين اوقات (( شاتو بريان )) در نظم و نثر داراي شهرت خاصي بود و كتابي به نام مسيحيت نوشت و در ضمن آن ، از فلسفه مسيحيت سخن راند.

ويكتور هوگو اين كتاب را مطالعه كرد و بسيار شيفته آن گرديد و در دفتريادداشت خود نوشت:

ميخواهم شاتو بريان باشم يا هيچ.

يكسال بعد آكادمي فرانسه مسابقه اي در موضوع فوائد مطالعه طرح كرد، ويكتور هوگو بدون اينكه به كسي بگويد سيصد وبيست شعر در آن باره به نظم كشيد و تقديم كرد . در آن هنگام ويكتور بيش از پانزده سال نداشت.

هئيت مزبور اين اشعار را پسنديد ولي چون از سن وسال او بعيد ميدانستند خيال كردند از كسي ديگر دزديده ، به همين جهت از دادن جايزه به او خودداري كردند.

سال بعد هوگو قصيده اي تحت عنوان دوشيزگان وردون نوشت و به تحصيل جايزه نائل گرديد.

در سال 1818 ويكتور هوگو دروس خود را در مدرسه لوئي لوگران تمام  كرد ولي از شركت در امتحانات مسابقه دانشكده افسري خودداري نمودو به پدرش نوشت كه از خدمت در نظام صرف نظر كرده و شاعري را پيشه خودخواهد ساخت.

پس از خروج از آ موزشگاه با كمال شهامت براي اينكه مستقلاً از راه شاعري امرار معاش نمايد با در آمد شصت فرانك شروع به كار كرد و براي اولين بار ،با شركت برادرش آبل مجله نگهبان ادبي را كه هر پانزده روز يكبار منتشر ميشد انتشار داد و در اين مجله اشعار بديع و مقالات ادبي و انتقادي خود را با امضاهاي صريح و   مستعار منتشر نمود و در سال 1819 مجموعه اي از منظومه هاي خود را به آكادمي فرانسه فرستاد و به اخذ جايزه نائل شد.

لوي هيجدهم در سال 1814 به تخت سلطنت جلوس كرد ،مردي خردمند و هشيار بود و به سخنان كساني كه ميخواستند چراغ علم و دانش را خاموش سازند گوش نميداد . وليعهد او برادرش شارل دهم بودوپسري به نام (( دوك دوبري ))داشت كه در سال 1820 بدست اوباشان كشته شد طفل كوچكي به نام ((دوك دوبوردو)) از وي باقي ماند .

ويكتور هوگو قصيده اي در مجله خود انتشار داد و تولد آن شاهزاده را تبريك گفت و قصيده ديگري در سوگواري پدرش نوشت.

اين دو قصيده در نظر لوي هيجدهم بسيار مطبوع افتاد و پانصد فرانك به او جايزه داد.

در همان سال ويكتور براي بار دوم سه قصيده كه يكي به نام ((موسي بر روي نيل ))داشت سرود و آن را به انجمن ادبي فرستاد و چون مورد پسند واقع شد انجمن يك نشان زرين و لقب استادي انجمن را به او بخشيد .

پس از اينكه در شعر و شاعري شهرتي بدست آورد و در انجمن هاي ادبي راه يافت و با يك دسته از شاعرن و نويسندگان مانند شاتو بريان  گه او را فرزند رشيد خويش مي خواند آلفردوويني و لامارتين و اميل دشان و موسيو سومه والكساندرگيرو ارتباط پيدا كرد و قصايد شيرين و هنزل آميز و   مدايح شاهانه موافق ذوق و سليقه آنان ميساخت.

در اين اوقات بود كه عشق به سراغ او آمد يعني همبازي روزهاي كودكي خود را بازيافت و به سابقه محبتي كه بين آن دوازقديم برقرار بود ،دل بدودادوازمادرش خواست كه وسائل ازدواج آنها را فراهم سازد.

ولي چون پدر دختر تنگدست بود نمي توانست جهيزيه كامل فراهم نمايد و از طرف ديگرمادرش در نظر داشت براي او يكي دختراز اشراف را بگيرد.

از اين رو بااين امر موافقت نكرد و ويكتور هم چون احترام مادرش را نگاه مي داشت اين موضوع را مسكوت گذاشت تا حدي كه مادرش براي انصراف خيال ويكتور  آمد ورفت خود را با خانواده فوشه قطع نمود.

شاعر جوان از غم هجران معشوقه رنج بسيار كشيد و در اين هنگام بود كه براي تسكين دل دردمند خود شروع به نوشتن نامه هاي عاشقانه كرد.

در اوائل سال 1821 خانواده هوگو از كوچه ((پتي زوگوستن))بمحله((مزير)) انتقال يافت و مادام هوگو كه به درد سينه سختي مبتلا بود،در 27 ژوئيه همانسال در گذشت.

مرگ او ،ميدان را براي ژنرال هوگو خالي گذاشت و با كنتس دسالكانو ازدواج نــمود و چون خود ويكتور هوگو بدرد عشق مبتلا بود ،عروس تازه پدرش وساطت نمود كه پدرش با ازدواج او با آدل رضايت بدهد.

بالاخره ويكتور هوگو پس از تحصيل اجازه پدر به خانه فوشه رفته ومادموازل آدل را از پدرش خواستگاري كرد و چون مسيوفوشه ثروت زيادنداشت قرار بر اين شد تا وقتي كه پدرش او بتواند وسائل معاش خود را فراهم سازد عقد آنها تأخير بيفتد.

بالاخره در 22 اكتبر 1822 با آدل كه دختري 18 ساله ودر نهايت زيبائي بود ،ازدواج نمود.گواهان عقد شاعر معروف ،الفرددويني ويكي از معلمين    قديم شبانه روزي بنام ،ژان بايست پيكارا،بودند .مجلس عقد بدون حضور ژنرال وبا شركت برادرانش ،اوژن وآبل برگذارشد.

آبل برادر هوگو چهار سال از برادرش بزرگتر بود و در چهارده سالگي داخل نظام شده و چندين كتاب نوشته بود ،برادر ديگرش ،اوژن ،يك سال از ويكتور بزرگتر بود ودر شعر مهارتي بسزا داشت.اوژن از همان روزهاي كودكي در بازيهاي كودكانه با آدل شركت داشت ودر جواني اين محبت ها به عشقي آتشين تبديل شد.

منتهي به احترام برادرانش سخن نمي گفت تا اينكه در شب عروسي برادرش دچار هيجان عصبي شده ديوانه گشت وبعد ديوانگيش چنان بالا گرفت كه ناچارشدند او را به تيمارستان ببرند وچند سال در آنجا مانده وبالاخره در سال 1827 وفات كرد.

ويكتور هوگو پيشواي رمانتيسم

در همين اوقات قسمت اول قصايد ويكتور هوگو كه در آن از خانواده بوربون هوا خواهي شده بود انتشار يافت.اين قصيده با مجله نگهبان ادبي از نظر شاه گذشت و پادشاه از تمجيداتي كه از خانواده بوربون شده بود ،بسيار خشنود گرديد و با انتشار  اين قصيده ،ويكتوربه عنوان يك شاعر و نويسنده بين مردم معروف گرديد.

در سال دوم از ازدواج ،ويكتور در اداره مجله فرانسه به عنوان نويسندگي مشغول كار شد وگفتاري درباره ولتر در آن مجله نوشت،و هم در اين سال بود كه    جلد دوم ديوان قصايد او منتشر شد و نيز صاحب    دختري بنام ،لئوپولدين شد كه بي نهايت موردمهرومحبت پدر ومادر جوان واقع گرديد.

در سال 1825 جلد سوم ،منظومات يا قصايد وغزليات او انتشار يافت وشهرت شاعر را زيادتر كرد.

در سال 1826 كه ديوان قصايد او دوباره چاپ مي شد،هوگو در مقدمه آن پ سبك معمول در نظم ونثر زمان خود را مورد انتقاد قرار داد و   نوشت كه ادبيات را نمي توان در قيد وبندنگاهداشت.

ادباي قديم فرانسه كه آنها را پيرو سبك كلاسيك مي گفتند بدنبال نويسندگان قديم يونان و روم حركت مي كردند و جز تقليد آثار قديم كاري نداشتند و چون در تقليد حسن ابتكار از ميان مي رفت ،نمي توانستند آثارر جديد ومهمي بوجود بياورند.

سبك جديد كه ويكتورهوگواز آن تقويت مي كرد،رومانتيسم و پيروان آنرا روماتيك مي ناميدند و يكي از اعضاي آكادمي فرانسه در اين باره گفته وبود:

رومانتيسم مرض هولناكي است كه به بيماري صرع شباهت دارد ،رومانتيسيك كسي است كه عقل وشعورش اختلال كرده است.در سال 1826 ويكتورهوگو تجديد نظري در كتاب ،بوك ژاركال،بعمل آورد وآنرا به چاپ رساند وسال بعد به انتشار مجموعه هاي ديگرخود كه ((شرقيات)) ناميده بود و داستان آخرين روز يك حكم و قطعات ديگر را انتشار داد.كتاب آخرين روز يك محكوم شرگذشت يك شخص محكوم به اعدام است كه آخرين خاطرات خود را با مذاكراتي كه با كشيش ووكيل و نگهبانان و زندانيان نموده نموده به صورت نامه اي شرح مي دهد و ويكتورهوگو با نوشتن اين اثر مخالفت خود را با مجازات و شكنجه هاي اعدام اعلام داشته است .

در اين هنگام ويكتورهوگو دراراي چهارفرزند بود:دومين فرزند اولئوپولدين  بود و پس از وي دو پسر بنام شارل ويكتور وفرانسوا ويكتور   بدنيا آمدند،چهارمي رابنام مادرش آدل ،ناميد.

نخستين داستان معروف هوگو در اين زمان يك تراژدي بنام كرومولبود كه در اسلوب نگارش آن شيوه مخصوصي بكار رفته بود و اين كتاب عنوان استقلال سبك رومانتيك را داشت و اگر چه نمايش دادند اين اثردر آن دوره غير ممكن به نظر مي رسيدو حتي خواندنش هم اشكال داشت،ولي رويهمرفته يكي از شهكارهاي ادبي بشمار مي آيد .

كلاسيك ها در اين وقت شروع مخالفت با هوگو را گذاشتند و آتش دشمني بين اين دو دسته نويسندگان روشن شد.گرجه قبل از هوگو در آلــــمان وانگلستان و فرانسه نويــــسندگــــــــــــــــان وشـــــعرائي چـــــون:

گوته،شيلر،شكسپير،بايرون ،شاتوبريان،مادام دوستائل ولامارتين وديـــگران آثاري موافق سبك رومانتيسم انتشار داده بودندولي هوگو در پيشروي آن با فشاري زياد از تهمت هاوافتراها نترسيد.از اين جهت او را در ادبيات قرن نوزدهم مبتكرروماتيسم مي نامند.

نويسندگان و شعراي سبك كلاسيسم بيشتر پيروي از نويسندگان باستان مي نمودندو مي خواستنددر نوشته هاي خود ،تصوير صادق و حقيقي از هنرهاي يونان و روم مجسم سازندوبا اين رويه ،افكار قرباني قيد وبند هاي خشك وپوسيده گذشته مي شد و احساسات و افكار  نويسنده در نوشته هاي آنها مجسم نمي شداما نويسندگان پيرو سبك رومانتيسم از كساني بودند كه از قيود خشك و يكنواخت كلاسيسم خسته شده و اصول نويسندگي آن عهد را رها نمودند و به تمدن يونان و روم پشت پا زده  با آزادي تمام به نوشتن و مجسم ساختن افكار و احساسات خود پردا ختند.

عشق دوم هوگو

ويكتورهوگو در سال 1821 رومان مشهورنوتردام دوپاري را تأليف كرد و اين كتاب در اندك زماني شهرت فوق العاده اي كسب نمود و در مدت پنج يا شش ماه هشت بار تجديد چاپ شد .اين كتاب پس از بينوايان كه بعداً آنرا نوشته بود يكي از بهترين آثار ويكتورهوگو به شمار مي آيدو مي گويند به شيوه نوشته هاي سروالتراسكات نويسنده شهير اسكاتلندي نوشته شده است.

موضوع آن يك داستان تاريخي است كه با يك حادثه عشقي رنگ آميزي شده است و خواننده در خلال نوشته هاي آن با قهرمانان گوناگون روبرو مي شود و هر كدام آنها داراي سيرت و صورت مخصوصي هستند.

در اين كتاب نمونه هائي از لغزش يك كشيش و هرزگي يك طلبه و عياشي وبيوفائي يك افسر،عشق وفاي يك دختر كولي ،فداكاريها و از خود گذشتگي يك گوژپشت  زشت رو ،و بالاخره تمام ولگردان و كوليها ودزدان ومردم پاريس ،حتي لوئي يازدهم را معرفي مي كند ،موجود بدبختي كه به علت زشتي از همه جا رانده شده و هيچ حامي و پشتيبان ندارد با يك فداكاري بسيار عجيب نيكي هاي  آزاد كننده خود را جبران و تلافي مي كند .

ويكتور هوگو در اين داستان تاريخي و غم انگيز حقايق تلخ زندگي و مفاسد يك مشت مردم بدبخت دور از تمدن و فرهنگ را با زباني عبرت آميز تشريح    و معايب و مفاسد اجتماع را شرح مي دهد.

درهمين زمانها بود كه ويكتورهوگو با زني زيبا بنام ژوليت آشنا شد و از همان ديدار نخست دل به بسته ولي چون از سوابق او بيمناك بود چندان به عهد و وفاي او اطمينان نداشت از اين رو عواطف واحساسات خود را نسبت به او بروز نداد وقتي در سال 1833 ويكتورهوگو مي خواست لوكرس بورژيا را به معرض نمايش بگذارد ژوليت به او گفت حاضر است ،به يك رول جزئي در اين نمايش قناعت كند ودر نقش شاهزاده خانم بازي كرد.  

بالاخره هرطور بودژوليت و هوگو به هم رسيدند و راز دروني را در ميان نهادند و هر دو با عشق ومستي در آغوش هم افتادند.

فداكاري و گذشتي كه ژوليت به هوگونشان داده ازفداكاري خود او بيشتر بود وجسم و روح و فكر خود را در اختيار شاعر گذاشت و محبت مطلق خود را نشان داد.

ژوليت كه تحت تأثير عشق شاعر جوان قرارگرفته بود از همان روزهاي اول شروع به نوشتن نامه هاي عاشقانه نمود.اين نامه ها بسيار زياد ومقداري از آن را بعد از مرگ هوگو در خانه اش بدست آورد.

ژوليت گاهي در يك روزشش نامه به محبوب خود مي نوشت وآنها رادر گوشه اطاق بر روي ميز مي نهاد و يا وقتي كه در بيرون وصحرا بودند در جوف درختي قرار مي داد تا ويكتور هوگو آنها را برداشته بخواند.

لحن و شيوه ژوليت در اين ايام بسيار شيرين و شيوا بود و دلداده خود را مجذوب مي ساخت .ژوليت در آغاز كار از كمي معلومات خود مي ترسيد  كه شايد جمله هاي او لايق نويسنده ادبي مانند ويكتورهوگو نباشد،اين است كه ديكي از نامه هاي خود نوشته بود:

((من اگر بجاي هوش داراي دل وبجاي اسلوب نگارش ،داراي عشق هستم تقصير از من نيست. ))

در ماه نوامبر 1833 رومان  ماري تودورويكتور هوگو را نمايش دادندولي مورد پسند تماشاچيان واقع نشد و مادموازل ژوروز و ژوليت در آن نمايش مورد افتزا قرارگرفتند.

علت اين پيشامد آن بود كه بين  الكساندردوما نويسنده فرانسه و هوگو كدورتي روي داده بود.هواخواهان  ((دوما)) در اين نمايش اجتماع كرده ،هنگامه اي بر پا ساختندتا بدينوسيله آبروي هوگو را ببرند.بعد ازاين پيشامد ژوليت از عالم نمايش كنار رفت وبا عايدي ساليانه هزار فرانك مستمري قانع شد.

ويكتورهوگو بر كرسي آكادمي فرانسه

در سال 1838 ويكتورهوگو صاحب فرزندي بنام ((فرانسوا ويكتورهوگو)) گرديدو در همين سال بود كه با انتشار درام مهيج ومنظومي بنام ري بلاس اقدام كرد.مدتها بود كه هوگو مي خواست داخا آكادمي فرانسه شده ودرزمره چهل زنده جاويد بركرسي آكادمي تكيه زند ولي لازم بود كه آراء تمام اعضاء را تحصيل نمايد و   در اين قسمت نيز ژوليت نيز نمي گذاشت كه او تنها به ديدن   اين وآن برود،هميشه همراه او مي رفت و در كالسكه به انتظارش مي نشست.

در اين سالها هوگو چندين بار براي بدست آوردن عضويت اين انجمن كوشيد ولي موفق نشد زيرا بمحض اينكه يك محل خالي در آكادمي پيدا مي شد،كسي ديگر را به عضويت معين مي كردندو هوگو را نمي پذيرفتند.

با اين حال ژوليت هميشه او را تشويق مي كرد و از كوشش دست نكشيد تا اينكه در ژانويه 1841 كه يكي از اعضاء‌انجمن وفات كرد و انتخاب به عمل آمد    بالاخره هوگو با اين مقام نائل گرديد.

ويكتور هوگو نخستين خطابه ورودي خود را در كمال فصاحت انشاد نمود.ژوليت بقدري آرزومند بود كه هوگو را درجلسه آكادمي به چشم ببيند كه از بامداد آن روز به آنجا شتافت و پيش از آن كه گارد احترام براي اداي سلام به آنجا برسد داخل مردم شد و در صف چهارم جا گرفت.

در اين هنگام لوئي فيليپ بر فرانسه سلطنت مي كرد وچون هوگو درمدح اين پادشاه زياد مبالغه كرده بود پادشاه ميل داشت اعضاي خانواده سلطنتي در پذيرائي رسمي هوگو در آكادمي حضور به هم رسانند،بنابراين چندين نفر از شاهزاده خانمها وگروهي از اشراف و اعيان و بزرگان پاريس با لباسهاي فاخر و جواهر گرانبها در جلسه حاضر شدند.

سال 1843براي ويكتور هوگو سال بسيار شومي بود زيرا او در اين سال دختر بزرگ خود لئوپولدين را ازدست داد و اين پيشامد بزرگترين   ضربه اي بود كه بر پيكر احساسات شاعر وارد كرد.

لئوپدين در اين هنگام دختر بيست ونه ساله بود وچند  ماهي از ازدواجش نمي گذشت كه روزي زن وشوهر جوان براي تفريح سوار قايقي شده به رودخانة سن رفتند و در نتيجه امواج خروشان هر دو را غرق شدند.

هوگو بعد از اين واقعه جانگداز مدتي از سرودن اشعار و نوشتن كتاب خود داري كرد.نخستين اثرش را پس از مدتها سكوت بنام لئوپولدينو بيادبود آت دختر ناكام سرود كه بعد ها در تبعيد آنراتكميكرد.

هـــوگو در سياست

لوئي فيليپ پادشاه فرانسه به ويكتور هوگو توجه خاصي داشت زيرا او در نوشته ها و در اشعارش به نفع سلطنت زيادكرده بود،از اين رو براي تقدير از هوگو در سال 1845او را به سمت سناتور انتصابي به مجلس سنا و اعيان فرانسه فرستاد.

در فوريه 1848 تمام مردم كشور فرانسه دچار وحشت ودهشت غريبي شدندزيرا پادشاه فرانسه بطور ناگهاني از پاريس خارج شد ودر نتيجه يك انقلاب داخلي،هرج ومرج زياد در سراسر كشور برپا كرديد!

در اين اوقات بود كه هوگو از دايره شعر و ادب قدم فراتر نهاد و وارد عالم سياست گرديد.مردم تكليف خود را نمي دانستندو يك تن از دايره شعراي مشهور   بنام لامارتين ،به اتفاق هوگو پيشنهاد كردندكه يك حكومت موقتي تشكيل دهند وويكتور هوگوقرار شد پست وزارت فرهنگ را اختيار كند.

با اين ترتيب چندين ماه در پاريس اغتشاش و شورش حكمفرما بود وجنگهاي سختي در كوچه ها وخيابانها دست مي داد،يعني مردم گرسنه وبيچاره سنگرهاي بزرگ بر پا كرده بودند كه اين جمهوريت رامنقرض سازند.

در اين اوقات لوي بناپارت پسر اوئي برادر ناپلئون كه پادشاه سابق هلند بود به وكالت مجلس انتخاب شد وهوگو كه در اين مجلس جزء سلطنت طلبان محسوب مي شد و ازهمان تاريخ با ناپلئون بناي دشمني را گذاشت.

ويكتور هوگو در سالهاي هرج ومرج با نطقهاي شديد و خطابه هاي غراي خود در مورد تأمين بودجه و فرهنگ وفساد اجتماع و ساير مسائل حياتي توجه تمام مردم را بطرف خود جلب كردبه علت همين نطقهاي طولاني كه در مجلس مي كرد و ازآزادي مردم وبينوايان دفاع مي نمود نه تنهادر بين روشنفكران محبوب شد،بلكه طبقه رنجبر وبيچارگان نيز خواه او شدند وهمه مردم پاريس او را از جان ودل دوست ميداشتند.

وقتي لوي ناپلئون به پادشاهي فرانسه رسيد ودر صدد برآمد كه دوره امپراطوري را تجديد براي نمايد براي تقويت موقع و دوام وبقاي حكومت خود دست به اقداماتي زده بود.از جمله اينكه توانست حزب مقتدري در داخله كشور به طرفداري خويش دهد و از طرف ديگر ارتش را فريفته خود ساخت ساخت .

با اين ترتيب لوي ناپلئون مقدمات كودتاي سال 1851 را فراهم ساخت هرج ومرج غريبي حكمفرما شد وجمعي در خيابان ها بر عليه شاه شروع به تظاهرنمودند و ويكتورهوگو در سر دسته مخالفين قرار داشت و اين هرج ومرج را تقويت ميكرد واعلاميه اي بدين شرح در بين مردم انتشار داد:

((لوي ناپلئون خائن است او قانون اساسي را نقض كرده،او عهد را شكسته ،او از دايره قانون خارج شده است.))
اما با تمام اين اقدامات لوي ناپلئون فائق شد وپس از اينكه رأي عمومي را بدست آورد به جنگ با مخالفين كودتا مخصوصاً جمهوري خواهان ادامه داد و از جمله هشتاد وچهار نفر از نمايندگان مجلس ملي را كه از آن جمله ويكتور هوگو هم بود بنامامنيت عمومي از فرانسه تبعيد شدند.

قبل از اينكه فرمان تبعيدش امضاء‌ شود ،چون هواي فرانسه را براي مزاج خود سازگار نديد و بيم آن مي رفت كه در اين هرج ومرج به پاي گيوتين بشتابد،پس از اينكه مدتي مخفي بود به بلژيك عزيمت كرد.

ژوليت در هفتم دسامبر همان سال در بروكسل منزلي براي شاعر اجاره كرد و با كمال تشويش ونگراني منتظر ورود او شد ،روز سيزدهم ويكتورهوگو كه خود را بصورت يك كارگر ساده وعادي در آورده بود،وارد بروكسل گرديد.در اين سفر از نوشته هاي خود بغير از مسوده هاي بينوايان چيز ديگر همراه نداشت.

بعد از اينكه ويكتورهوگو در بروكسل استقرار يافت بنوشتن ،تاريخ جنايت پرداخت ودر ضمن قسمتي از اشعار دلفريب خود را بنام كيفرهابه نظم در آورد.هوگو تصميم گرفته بود تا دمار از روزگار ظالم بر نياورد از پاي ننشيند .بنابراين هنوزتاريخ جنايت كيفرها را تمام نكرده بود كه دست به تـــأليف  كتاب جديدي به نام  ناپلئون كوچولو  زد.

اين كتاب مانند تازيانه اي بر پيكر ناپلئون تاخته بودكه آبروئي براي او بـــاقي نگذاشت.

درباره واردكردن نسخه اين كتاب به فرانسه كه به طور قاچاق صورت گرفت يكيك از نويسندگان تبعيدي در كتاب خود بنام تبعيد شدگان   فرانسوي در بلژيك ،مي نويسد :اولين نسخه  ناپلئون كوچولو را در شكم ماهي بزرگي قرار داده و بطور قاچاق وارد خاك فرانسه كردند و يكي از بانك داران بزرگ كه هميشه اولين چاپ كتابها را جمع آوري مي كرد آن را به هشتاد فرانك خريد.

ژوليت اين كتاب را بدست خود استنتاخ كرده بود و ويكتورهوگو براي تشكر از اودواتي راكه در نوشتن اين كتاب بكار برده بود به وي هديه كرد وبيتي روي آن نوشت كه مضمونش اين بود:

((اين دواتــي است كه ناپلئون كـــوچــــولــــــو بــــدان نوشته شده .))

بعدها يك پزشك بنام ملشير كه از پزشكان مخصوص ناپلئون بزرگ بود از ژوليت خواهش كرد كه اين دوات را به او بدهد و مدتي بعد ،اين پزشك  بخدمت ناپلئون در آمد و او اين دوات را از او گرفت.

در اين زمان نفوذ ناپلئون در بلژيك زياد بود .از اين رو ويكتور هوگو تصميم گرفت بجاي ديگر برود و جزيره ژرسيرا در انگلستان براي مسكن خود انتخاب كرد.

نخستين چاپ كيفرها در ژرسي انتشار يافت و شاعر در ضمن اشعار آبدار وشيرن خود شجاعت و فضائل اشخاصي را كه در راه حق وعدالت جنگيده بودند بيان كرد ورؤساي امپراطوري دوم و جنايتكار بزرگ يعني  لوئي ناپلئون را كه اينهمه كشتار را در خيابان ها فراهم آورده بود مورد طعن ولعن قرار داد.

چون كتابهاي ويكتورهوگو با وجود سانسورهاي شديد بخاك فرانسه واردمي شدو شاعر سياستمدار در اين جزيره بر عليه ناپلئون و اعمال آن سخنراني هاي   هيجان انگيزي مي نمود،از اين رو ناپلئون به وحشت افتاد و از دولت انگلستان خواستار  شد كه او را از اين جزيره تبعيد نمايد.در اوائل سال 1855 دولت انگليس امپراطور و  عروسش را به قصر ويندور دعوت نمود كه مهمان ملكه انگلستان و شاهزاده آلبرت شوهر او باشد.وقتي امپراطور و ملكه در ساحل انگليس پياده شدند ارتش فرانسه و انگليس در كريمه با روسها مي جنگيدندازاين رو دولت انگليس مقدم امپراطور فرانسه را با كمال احترام پذيرايي كرد.

اين روابط دوستانه مهاجرين با گستاخي تمام نامه سر گشاده اي به ملكه انگليس نوشت و او را متهم ساخت كه با پذيرايي از پادشاه فرانسه دامن   عصمت خود را آلوده نموده است.    

انتشار اين نامه باعث هيجان عمومي در انگليس گرديد.اهالي جزيره شورش كردندو نزديك بود تمام فرانسويان مهاجر مقيم ژرسي را نابود نمايند.اما با دخالت قواي دولت غائله رفع شد و يك هفته بعد تمام آنها بغير از ويكتور هوگو ازآن جزيره خارج شدند و در سي ام اكتبر 1855 به جزيره گرنسي رهسپار گرديد.

بايد گفت كه ويكتور هوگو در ادبيات جهان اطلاعات وافر داشت زبان لاتين را خوب مي دانست و درآن تحقيقات عميق نموده بود و اكثر لغات خارجي را بخوبي ياد گرفته و در نوشتجات خويش بكار مي برد.از علم ستاره شناسي آگاه بود و نوشته ها و نظريات دانشمندان هيئت را بدقت مطالعه كرده بود. تاريخ قديم وجديد وهزاران چيز ديگر را بخوبي مي دانست وانسان متعجب مي شود كه چگونه     اين مرد بر تمام علوم دست يافته است.

آخرين اثر هوگو در جزيره گرنسي (( انتقام)) بود،وقتي وارد اين جزيره شد در سال1855 دو جلد از كتاب انديشه هاي او در پاريس چاپ شده بودو سه سال بعد قسمت اول منظومه اي بنام افسانه قرون را منتشر ساخت.

هوگو در اين اثر زيباي خود،بيشتر اشعار فلسفي خود را گنجانده وفكر نافذ خود را در اعماق قرون گذشته فروبرده و صحنه هاي زيبا از آن بيرون كشيده است.

براي چه وچه وقت ويكتور هوگو بينوايان را نوشت ؟

بينوايان بدون شك يكي از شاهكارهاي برجسته دانشمند بزرگ محسوب مي شود ،داستان زنده اي است كه اعماق قلب وروح بشري را هويدا مي سازد .

ويكتورهوگو در نوشتن اين كتاب ابتكارات عجيبي بكار برده كه درنوع خود تقريباًبي نظير است و در ضمن اين داستان غم انگيز مطالبي فلسفي و تاريخي بميان آورده كه گرچه با اصل موضوع مربوط نيست ولي خود محبث بسيار عالي جداگانه اي است.مانند حادثه جنگ واترلو كه در اين مبحث تاريخ فرانسه را بدون طرفداري از هيچ طرف،حلاجي وحقايق تاريك را از پرده اختفا بيرون كشيده است.

در كتاب بينوايان ،تمام شخصيت ها وپرسناژوقهرمانان نمونه كاملي از نوع خود به شمار ميروند.

در ابتدا وي مردي روحاني و عادل را درلفافه عالي ترين ابتكارات فكري چون يكي از حواريون مسيح نشان مي دهد و با ذكر حوادث داخلي ،اين مردروحاني،در نظر خواننده اورا سمبول عدالت ومحبت وچكيده تمام صفات انساني مجسم مي سازد.در مرحله ثاني مرد بدبخت و بي خانماني را كه پنجه هاي آهنين عدالت وجبرخانه هاي ظالمانه او را بصورت يك موجود مفلوك در آورده ،بخ ما معرفي مي كند ودر ضمن   داستان ،ثابت مي كندبا وجود تمام قوانين عدالت وپنجه هاي خونين ومقررات اجتماعي نتوانستنداو را اصلاح نمايند،اما بارقه درخشان اندرزها والهامات يك مرد روحاني اورا بجائي مي رساندكه در بسياري از مراحل از خود او   هم بالاتر ميرود وبـــمصداق :

رسدآدمي به جائي كه بجز خدا نبيند-بنگركه تا چه حداست مقام آدميت

 عاليترين نمونه انساني را خواننده در نظر خود مشاهده مي كند،بعد از او يك پليس قانوني ويك مظهر خشك قانون را براي اجراي مظالم و خواسته هاي عالم بشريت در مقابل او قرار مي دهد وسرانجام اين مجسمه قانون با توجه به اين موضوع كه تمام قوانين ومقررات انساني براي اداره امور جهان ناقص تدوين شده اند،اقدام بخود  كشي مي كند.ويكتورهوگو در اين كتاب مظاهري از زندانهاي تاريك و بدبختي ها و فلاكت هائي را كه از اعماق منحط اجتماع خارج شده با بياني بسيار شيوا   نشان مي دهد،ولگردان بي خانمان ،فقر ومذلت ،بدبختي وبيچارگي،گرسنگي و فلاكت وازهمه عالي تر مظاهري از فحشاي زن وموجباتي كه زنان بي پناه را به اعماق   فحشا مي كشاند و بالاخره تمام مظاهري كه در اجتماع كثيف انساني وجود دارد ،باقلمي بسيار شيوا ودلايلي بس محكم در اين كتاب تدوين و.جمع آوري شده است.

رويهمرفته كتاب بينوايان هوگو در آن واحد،شرح وتفسيري از اوضاع واحوال پاريس و اوائل قرن نوزدهم و يكي از عاليترين نمونه هاي برجسته داستان نويسي است.

يكي از نويسندگان كه با او رقابت داشته درباره ويكتورهوگو مي نويسد:وي از شعراي درجه اول است وچنان مهارتي در عبارت پردازي وقافيه سازي وسجع وجناس وايجاد لغات واصطلاحات مترادف داشته كه تمام نوشته هاي او از نظم ونثر مانند  يك دائره المعارف است كه اساس ادبيات فرانسه را تشكيل مي دهد.

آلبرتي بوله عقيده داردكه دوره تكامل رومانتيسم ،عصر رمان نويسي است.

درسال 1643 وقتيكه ويكتور هوگو از نوشتن نمايشنامه ها،خودرا كنار كنار كشيد به فكر داستان نويسي افتاد و مي خواست داستانهائي بر خلاف آنچه كه تا آنروز نويسندگاني مانند اوژن سو، بالزاك، ژرژساند، نوشته بودند،در اطراف مفاسد اجتماع آن روز به رشته تحرير در آورد.او مي خواست يك داستان بزرگي در اطراف وقايع زمان وفسادهاي اجتماع كه نويسنده كتاب كمدي انسانياز نوشتن آن خود داري نمود براي نشان دادن بدبختي هاي توده ملت بنويسدبراي نوشتن يك چنين كتاب مدتها وقت خود را در مطالعه احوال طبقه سوم صرف كردودر اعماق تاريك پاريس فرورفت.در محلهاي دور افتاده پايتخت ماننددربارعجايب كه مركز ولگردانو غارتگران بود و ساير    نواحي مفلوك شهر ،بناي رفت وآمد گذاشت.ساعتها در مطالعه وضع مردم وقت گذراندبا دزدان وپا برهنه ها و مردم بي خانمان تماس گرفت.خود را مانند آنان ساخت وگاهي چون مستمندان لباس ژنده اي برتن كرد تا بتواند در روح وفكر آنها نفوذ كند.

در1843 ابتدا كتاب كلودولگردرا در يكي از روزنامه هاي پاريس انتشار داد وموضوع اين داستان را از يكي از وقايع حقيقي بعاريت گرفت.

از سال 1845 تا 1848 مدارك و اسناد قابل ملاحظه اي براي نوشتن يك كتاب بزرگ جمع آوري نمود .پانزده سال وقت خود ار براي نوشتن آن صرف كرد وبسياري از حوادث متفرق را به آن افزود وقسمتهائي از آن را بنام بينوا  (Misere   ) انتشار داد ووقتي در سال 1862 اين كتاب انتشار يافت نام بينوا يان را روي آن گذاشت.

قسمت مهم اين داستان در مدت اقامت او در جزيره كرنسي نوشته شده .

در اين مدت مادام ژوليت كه به تازگي با مادام هوگو آشتي كرده بود ،به گوشه انزواي ويكتورهوگو آمد و با اجازه او باتفاق خواهر آدل قسمتهاي مهم اين كتاب را استنتاخ كرد.

وقتي نسخه هاي بينوايان انتشار يافت.استقبال بي نظيرمردم در مقابل آن شايان تقدير بود وحتي نسخه هاي متعددي از آن در خارج از فرانسه بفروش رسيد و   درهمان سال اول ،كتاب بينوايان به ده زبان بيگانه در كشور هاي خارج ترجمه گرديد.بدليل اينكه يك قرن بعد از انتشار بينوايان وقتي يكي از روزنامه ها،اين كتاب را در پاورقي خود انتشارداد تيراژ آن روزنامه درهمان تاريخ به چندين ميليون نسخه رسيد.

بازگشت هوگو به ميهن

بعد از مدتي كه اهالي جزيره ژرسي ويكتورهوگو را بآن مذلت بيرون كرده بودند وقتي شهرت و آوازه اين مرد بزرگ در جهان شهرت يافت چندين از رجال آن جزيره نامه اي به او نوشته خواهش كردند كه بدانجا باز گردد.

هوگو بنا بخواهش و دعوت آنها بدان جزيره رفت و يه روزي كه وارد آنجا شد در تمام ديوارها نشته بودند: ويكــــــــــتورهوگـــــو وارد شد.

 ويكتور هوگو در مدت اقامت مجدد خود در اين جزيره نطقها و سخنرانيهاي هيجان انگيزي پرداخت و به آنها متذكر شد وقتي يك مشت مردم در يك قطعه از خاك براي خودخانه و كاشانه اي مي سازند و آنجا را آباد مي كنند ديگران حق ندارند  كه آنها را از دسترنج خود محروم سازند.

هوگو پس از اندك توقف در اين جزيره دوباره به كرنسي بر گشت و زندگي تنهاي خود را از سر گرفت.در اين اوقات بود كه بنا به دعوت و خواهش مادام هوگو دو مرتبه ژوليت با خانواده آنها بناي معاشرت گذاشت و طولي نكشيد كه يكي از اعضاي  خانواده هوگو بشمارمي رفت تا اينكه جزءدوستان مخصوص مادام هوگو قرار گرفت.اما چيزي نگذشت كه اين دوستي والفت بدوري وجدائي ابدي منجر شد.باين معني كه مادام هوگو در 25 اوت1868 در بركسل مريض شد و در بيست وهفتم همان ماه چشم از جهان فروبست.مادام هوگو در فرانسه بخاك سپرده شد .ولي ويكتورهوگو چون درآن تاريخ نمي توانست قدم در خاك فرانسه بگذارند تنها تا مرز فرانسه و بلژيك جنازه زنش را مشايعت كرد.هوگو در سفر بروكسل يك اثر ديگر كه فوق العاده جالب بود بر ساير آثار خود افزود.اين كتاب كه باعث مناقشات بسياري شده    بود تحت عنوان مردي كه ميخندد انتشاريافت.

ازياداشتي كه خود مؤلف بر آن افزود ،معلوم مي شود 21 ژويه 1866 در بروكسل آنرا شروع كرده و بعد از دوسالي كه در كرنسي به نوشتن آن مشغول بوده ودر ساعت ده ونيم روز 23 اوت 1868 در بروكسل باتمام رسيده است.

در اين داستان هوگو تمام قدرت نويسندگي خود را بكار برد ومهارت عجيب خود را در تشريح احساسات بشري به ظهور رسانده است.

هوگو در اين اثر جاويدان شرح مبسوطي از درياها واقيانوسها وطوفانها ي شديد واحساسات دريانوردان ذكر كرده است.

اطلاعات هوگو در امور دريانوردي و طرز زندگي ملاحان و اصطلاحات ملاحي و آلات وادوات كشتي شگفت انگيز است.

انتشار اين كتاب مورد پسند بسياري از مردم واقع گرديد ولي مجمع دانشمندان آنرا با حس عدوات تلقي نمودند وبسياري از آنها مي گفتند كه از فهم عبارات آن عاجزند.

بعد از سقوط ناپلئون و بر چيده شدن حكومت ديكتاتوري او،ويكتورهوگو از كرنسي حركت نمود وهنوز به بلژيك نرسيده بود كه شكست واسارت امپراطور غاصب در سدان روي داد.در پنجم دسامبر 1870 ويكتور هوگو كه نوزده سال تمام از ميهن خود آواره شده بود قدم به خاك فرانسه گذاشت.در فوريه سال 1871مردم پاريس او را به نمايندگي مجلس ملي كه در آن زمان در بردوتشكيل مي شد انتخاب نمودند.

ژوليت و شارل هوگو وزنش و دو فرزند او با ويكتور هوگو به بردو روان شدند.دوره نمايندگي هوگو بسيار كوتاه وپرزحمت بود .در مجلس پيشنهاد نمود كه به گاريبالدي ،نظر به خدماتي كه به ملت فرانسه كرده است تابعيت فرانسه اعطا نمايد ولي ساير اعضاي مجلس با وي موافقت نكردند و اودر ماه مارس همان سال از نمايندگي استعفا داد.

بدبختانه در اين موقع مصيبت ديگري بر شاعر روي نمود كه او را بيش از حد متأثر ساخت.شبي عده كثيري را در مهمانخانه ،براي خدا حافظي دعوت كرده بود ،به او خبر دادند فرزندش شارل در كالسكه اي كه با آن به طرف مهمانخانه مي آمده بدرود حيات گفته است.نعش اورا به پاريس برده و در18 مارس در مقبره خانوادگي به خاك سپردند.فوت ناگهاني شارل پس از مرگ لئوپولدين ،در روح    ويكتور هوگو اثر عميقي داشت.

يكي از بدبختي هاي ويكتورهوگو اين بودكه همه فرزندان او به جز دختر كوچكش ،آديل در زمان حيات او بدرود زندگي گفتندو اين دختر نيز بعلت اختلال حواس كارش كم كم به ديوانگي كشيد و در تيمارستان پاريس زنداني شد.

اين دختر در هنگامي كه خانواده هوگو در كرنسي اقامت داشتند بر خلاف اجازه پدر به ناخداي كشتي انگليسي عشق ورزيد و به اتفاق او به هندوستان گريخت ولي   اين عاشق نا بكارنسبت به او بيوفائي كرد و اورا ترك گفت و آبل    بيچاره از فرط تالم به جنون كشيد.

دو سال يعد از مرگ شارل ،پسر ديگر هوگو فرانسوا نيز در گذشت و با اين مصيبت اطراف ويكتور هوگو بكلي از خانواده اش خالي ماند واين پدر مصيبت ديده به نگاهداري وپرستاري دو كودك شارل پرداخت.

در تمام اين مدت ژوليت يك دقيقه از او جدا نمي شد و اگر گاهي شاعر پير به بعضي از زنان زيبا كه در خانه اش آمد ورفت داشتند توجه مي كرد ژوليت او را  ببار ملامت مي گرفت وزبان اندرز مي گشود تا وي را از اين خيالات منصرف سازد.

سي سال پيش كه هوگو مي خواست عضويت در آكادمي را بدست بياورد ژوليت ساعتي از اوجدا نشده مانند سايه اي بدنبالش مي رفت اكنون نيز بعد از اينكه زن وفرزندانش مرده بودند آن يار با وفا بهمان منوال رفتار مي كرد تا جائيكه هر وقت يكي از دوستان نزديك هوگو در ميگذشت و اوبرسر گوري خطابه اي مي خواند    ژوليت پهلوي او مي نشست.

ژوليت در سال1874 در حاليكه هفتادويكسال از عمرش مي گذشت آخرين رمان خود را كه نودوشهناميده بود منتشر ساخت و مانند كتاب سابقش مورد گفتگوي زياد شد.

در اين كتاب هوگو از انفلاب خونين 1793 گفتگو مي كند و روبسپير،دانتون را به باد انتقاد گرفته تمام حوادث شوم آن زمان را شرح مي دهد.

 

پايان زندگي هوگو

  در جريان سالهاي 1879 و1881 ويكتور هوگو منظومه ها و رساله هاي پاپ و ترحم عالي و الاغ ،چهار طبيعت مخالف و در دوره تبعيد و بعد از آن رساله هاي   مذهب ومذاهب و آخرين خوشه را انتشار داد .

در سال 1882 چون به هشتادمين سال زندگي خود رسيده بود مردم فرانسه براي تجليل مقام شاعر جشن بزرگي گرفته و پانصدهزار نفر مردم پاريس با دسته هاي موزيك و نمايشهاي ملي بسوي خانه او شتافتند.

ويكتورهوگو چون اين جمعيت كثير را ديد با نواده هاي خود ژان وژاك در ايوان خانه خود نمايان گرديد و مردم با صداي بلند زنده باد هوگو را بلند كردند.

هوگو از شدت مسرت به گريه افتاد و مردم او را فرشته انسانيت ،روح عصر لقب مي دادند .

در سالهاي اخير ويكتور هوگو كه مجددا به نمايندگي مجلس سنا انتخاب شده بود گاهي حاضر مي شد اما در اين اوقات ديگر ژوليت همراه او نبود و بطوريكه از نامه هايش پيداست به علت كسالت نمي توانست در جلسات آكادمي  با شاعر پير حضور بهم رساند .

با اين حال يك بار ديگر ژوليت با وجود ضعف و بيماري از بستر برخاست و به تئاتر رفت تا نمايش شاه تفريح مي كندهوگو را كه در سال 1832 در اولين شب نمايش توفيق شده بود واكنون دوبارة بر روي صحنه مي آيد تماشا كند . آخرين نامه اي كه ژوليت خطاب به هوگو نوشته و نسخه اي از آن در دست است در تاريخ اول ژانويه 1883 بود كه بسيار مختصر و با اين مضمون است:

((معبود عـزيــزم نمي دانم سال آينده در اين موقع كجا خواهم بود ولي مسرور و مفتخرم كه نامه زندگي خود را با اين جمله خاتمه داده و امــضا مي كنم و مي نويسم ترا دوست دارم .))   ژوليت

روز پانزدهم ماه مه 1883 ژوليت كه براي هوگو آن همه فداكاري كرده و به او عشق ورزيد ه بود زندگي را وداع گفت و هوگو را در زندگي تنها گذاشت . بعد از مرگ ژوليت زندگي ويكتورهوگو چندان دوام نيافت و درست دو سال بعد از مرگ او در شب چهاردهم مه 1885تغيير حالتي در خود احساس نمود و خبر بيماري او در همه جا پراكنده شد .

دوستان وي، حتي رئيس جمهور فرانسه بوسيله ژنرا ل پي تيه ، نمايندگان  مجلس ملي ، اعضاي مجلس سنا ، سفراي مقيم پاريس و بزرگان فرانسه ، اعضاي آكادمي ،  مأمورين دولتي، معلمين مدارس عالي همگي هر روز حال او را مي پرسيدند .

بيماري هوگو را ذات الريه تشخيص دادند و دو ماه طول كشيد و بالاخره روز پنجشنبه 21 مه از حالت بيهوشي به خود آمد و  وصيت نامه خود را كه خيلي مختصر بود به اين شرح نوشت :

(( پنجاه هزار فرانك از دارائي خود را به بينوايان مي بخشم.))

((ميل دارم جسد مرا با تابوت فقرا به گورستان ببرند.))

((از دعا و طلب مغفرت كليسا بيزارم.))

((مي خواهم همه مردم مرا دعا كنند.))

((به خداوند ايمان كامل دارم.))

تعجب در اين جا است با اينكه ويكتورهوگو در وصيت نامه خود با صراحت تمام از مداخله كشيشان بيزاري جسته بود با اين حال اسقف پاريس اصرار داشت كه بر بالين او حاضر شده مراسم استغفار گناهان را اجرا نمايد  ولي ديگران مانع شدند و به او گفتند كسي كه دستگاه آنان را مسخره كرده  و نخواسته است كشيشي بر بالين او حاضر شود مداخله كشيشان در اين موقع از احترام او خواهد كاست .

بالاخره روز جمعه 12 مه 1885 ويكتور هوگو در سن هشتادو سه سالگي در گذشت  و مردم پاريس را دچار اندوه و سوگواري ساخت .

اگر چه وصيت كرده بود او را مانند بينوايان به خاك بسپارند ولي  شوراي وزيران فرانسه فرمان داد كه مراسم با شكوهي براي تجليل اين مرد بزرگ   با هزينه دولت بر پا دارند .

از اين جهت در بامداد روز 31 مه جنازه هوگو را در تحت مراقبت  دوازده نفر از شعراي بزرگ به طاق نصرت حركت دادند و يك شبانه روز در آنجا گذاشتند سپس دسته اي از سربازان آن را حمل كرده پس از عبور از خيابانها كه گروه كثيري براي مشايعت و اداي احترام آمده بودند    به پانتئون مدفن رجال فرانسه بردند و پس از اداي مراسم و خواندن  قصيده ها و خطابه ها ي غم انگيز به خاك سپردند.

مراسم تشييع جنازه هوگو چنان با شكوه بود كه كسي تا آن روز نظير آن را نديده و بياد نداشت و شايد بيشتر از يكصدو پنجاه هزار نفر براي  مشايعت او حاضر شدندو مبلغي متجاوز از يك ميليون فرانك فرانسه   هزينه اين مراسم از خزانه دولت به مصرف رسيد.

ويكتور هوگو از نظر صفات شخصي و مقام ادبي در زمرة مردان بزرگ جهان  قرار دارد و به جرأت مي توان گفت كه عظمت تاريخي و ادبي قرن نوزدهم مرهون زحمات و جانفشاني  هاي اين مرد بزرگ بوده است .

نوزده سال براي آزادي در يكي از جزاير مانش آواره و دور از ميهن   در حال تبعيد بسر برد و با نطق ها و خطابه ها ي خود   تازيانه هاي بسيار سختي ، بر پيكر ستمگران و غارتگران سياسي وارد ساخت  و از مردم پابرهنه و مستمند جانب داري كرد و قوانين و مقررات اجتماعي را تغيير داد   و اصول آزادي و مساوات را كه در آنزمان امري محال و باور نكردني   به نظر ميرسيد انتشار داد و مدت پانزده سال با نهايت تجليل و احترام   در كشور خود بعد از بازگشت از تبعيد زندگي كرد.

امتناع و انزجار از مراسم مذهبي در هنگام احتضار بخوبي نشان مي دهد كه با خرافات و اوهام مذهبي عداوتي سخت داشته ومذهب را از هر گونه خرافات وتشريفات زائد كه كشيشان براي امرار معاش خود دودستي چسبيده بودند.

مبرا مي دانست مذهب او انسانيت وخدمت بعالم بشريت بود و اين نكته را در در صفحات كتاب بينوايان با قلم تواناي خود باثبات رساند و با اعمال زور وايجاد جبرخانه وزندانهاي تاريك و مجازاتهاي غير قانوني كه زمامداران براي بقاي حكومت خود پنجه هاي خويش را به خون بيگناهان آلوده ساخته بودند،كاملاًمخالفت داشته ودر تمام نوشته هاي خود اين قبيل زمامداران وچنين  حكومتي را محكوم به زوال دانسته است. 

هوگو عقيده داشت بهترين دين ومذهب آن است كه بگذارند مردم آزاد باشند وخودشان بر مقدرات خويش حاكم شوند.

براي اثبات مدعاي هوگو همينقدر كافي است كه يك شخص دقيق وموشكاف كتاب بينوايان را مانند كسي كه يك كتاب مقدس را با احتياط واحترام تمام مطالعه مي كند با دقت تمام بخواند.

 حبس خانه ها وشكنجه خانه ها با غل وزنجير ها،مانند زندان تولون بهترين نمونه يك حكومت ستمكارانه اي است كه ويكتورهوگو در كتاب بينوايان آنرا بخوبي تشريح كرده و يكي از افراد اجتماع مانند ژان والژان را بشما معرفي مي كند و باثبات مي رساند كه تمام مساعي و كوشش هاي زمامداران ستمكار براي سياست افراد بيگناه نمي توانست به نتيجه برسدولي روح پاك و اندرزهاي حكيمانه يك كشيش عادل موفق گرديد آن مرد افسار گسيخته را به يك موجود عادل و بزرگواري چون موسيومادلن تغيير شكل داده و او را واردار سازد كه چون يك فرشته نيكوكار مدت بيست سال   در مقابل صدمات و حق كشي هاي شخصي چون ژاور كه نماينده  دستگاه ظالمانه آن زمان بود مقاومت نمايد و سرانجام دختر  بدبخت و بي خانماني را كه دست تطاول بشري به مهمانخانه تنارديه فرستاده بود ،از مذلت نجات دادوبا يك فداكاري بي نظير آينده اين دختر را تأمين نمود وخود در گوشه عزلت با يأس و نوميدس در حاليكه از فداكاري هاي خود خشنود شده بود جان سپرد.

اينها مطالبي بود كه ويكتورهوگو در كتاب بينوايان مجسم ساخت وتا دنيا باقي است وتا جهان پايدار است اين اثر بزرگ ادبي و اخلاقي براي راهنمايي افراد بشر مورد استفاده قرار خواهد گرفت.

 

 

محقق : پدرام جاپلقی    

 

 

 

 

 

            

 

دبيرستان غير انتفاعي ميرداماد با بهترين کادر آموزشي